شعری برای ده سفید

 


وطن ای پاک وآبی آسمانت

صریح وساده وشیرین،زبانت

شریف وبی ریاح، دور ازدورنگی

چوآئینه درون مردمانت

به ایمان ودیانت اُسوه باشند

زنان،مردان وحتی کودکانت

 به صبح زود و آغاز شبانگاه

رسد برگوش گلبانگ اذانت

رهی برآسمانت رسم کرد ه

چومرآت زلالی کهکشانت

درخشانتر زمروارید وگوهر

به شب درآسمان استارگانت

بهاران پر زگل باشد سراسر

درودرّه ودشت وکُهستانت

دماغش مست گردد ازریاحین

رود هرکس به باغ وبوستانت

به تابستان نوازشکار چشمان

 طلایی ساقه های گند مانت

همانند عسل انگور شیرین

به شهریور پس از آن مهرگانت

به یاد کودکی افتم هر آنگه

چِشَم بادام وطعم گردکانت

زمستان،همچنانِ نوعروسان

کند دربر لباسی ازکتانت

به فصل گل نما گاهی تو یاد ی

زفرزندان وگه ازدوستانت

گهی هم گوشۀ چشمی نظرکن

به این دل دادۀ غربت مکانت

30/10/1392 کرج شهرک مارلیک

غزل

   

غزلی را که همین امروز سروده ام را برایتان دراین پست میگذارم امیدوارم که مورد پسندتان واقع شود

 

دلم رمیده شد از غنچۀ تر دهنت

رها زپشت سرت آن دوگیسوی رسنت

زکوی ما گذری باهزار عشوه وناز

دمی نظر نبود از قفای خود به منت

دوان زپشت سرت پا برهنه ام شاید

به من رسانی ازآن عطرزلف وازسمنت

درآرزوی رخت غمگن وملولم وزار

چراکه راه ندارم به باغ یاسمنت

به شب خیال تو بندد به چشم من ره خواب

سیاه روزم ازدرد و غصه ومِحَنت

زپیر و کودک و از نوجوان بپرسیدم

نشانه ای ند هند از ره و چَه وطنت

بود شبی که درآغوش من شوی جانا؟

به میزبانی من آید آن بلور تنت

جوان شوم به وصالت شبی که درظلمت

چوآهویی بخرامم به روضۀ بدنت

 خراب وسرخوشم ازدوپیالۀ چشم و

شمیم آن نفس وبوی نافۀ چمنت

زگورخیزم اگربعد قرنها بویی

به من نسیم رساند زروزن کفنت

28/10/1392 کرج شهرک مارلیک

شوخی های دونفرده سفیدی

 

شوخی های مشهدی باقر ومشهدی غلامشاه

 خداوند روحشان را شاد کند،پدرم کربلائی غلامشاه ومرحوم مشهدی باقر محمودی شوخی های بسیار با مزّه ای با هم می کردند و شوخی های آنهارا مردم ده برای هم تعریف می کردند ومی خندیدند،پدرم متولد 1300 شمسی ومرحوم مشهدی باقر متولد قبل از 1300 شمسی بود.دراینجا سعی می کنم داستان این شوخیهارا برایتان بنویسم البته باید آنهارا به زبان ده سفیدی بنویسم چون اگر به زبان فارسی نوشته شوند شیرینیشان از دست می رود.این مرحومان هردو انسانهای زبان آور و سخندانی بودند وهرگاه کوچکترین نقطه ضعفی ازهمدیگر میدیدند آن را شاخ وبرگ بسیار می دادند وبه صورت داستان شیرینی درمی آوردند.

ادامه نوشته

یک خاطره

   

یک خاطره از زبا ن یکی از پیرزنان محترم ده سفیدی

 در این مطلب از اسم مستعار استفاده شده است

 روزی پدر شوهرم مرا صدا زد وگفت برو درِ خانۀ مشهدی حبیب الله وبگو که پدرشوهرم می گوید آن هفت قرانی را که بدهکار هستید بدهید می خواهیم به شهر برویم خرید،به درخانۀ مردیادشده رفتم دیدم الاغ وی جلوی درب حیاطشان است وحیوان یکی از پاهایش زخمی شده است،بعد صدای اورا شنیدم که درایوان خانه ایستاده و زنش راصدا می کرد وزن به اوجواب نمی داد.اورا خطاب قرار داده وگفتم حبیب الله داشی فلانی می گوید که آن هفت قرانی را که از شما طلب داریم بدهید می خواهد به شهر برود خرید

مش حبیب الله تا مرا دید وشناخت دستهایش را به سوی آسمان دراز کرد وگفت،

خداوندا سه درد آمد به یَک بار     زن گند وخرِ شلّ وطلبکار

ادامه نوشته

توصیه به دوستان

دوستان عزیزدهسفیدی ،خیلی ازمطالب واشعاری را که دراین وبلاگ می نویسم به غیرازشما ده سفیدی های عزیز مخاطب دیگری ندارد واین مطالب بازحمت وصرف وقت زیاد تهیه می شود ، من دراین مطالب واشعارسعی می کنم مسائل ورسم ورسومات مربوط به زمان های گذشته وپدرانمان راعنوان کنم که خیلی ازجوانان ده سفیدی ازاین گونه مسائل بی خبرند وبرای افراد مسن یادآورخاطرات شیرین گذشته می باشند.پس خواهش میکنم این مطالب رابادقت مطالعه نمائید ونظربدهید که من بدانم زحمت بیهوده نکشیده ام.باتشکرفراوان ازلطف شما همروستائیان عزیز.

فحش به حیوانات

 

قدیمترها که مردم روستا بیشتر با گاو و گوسفند والاغ سرو کار داشتند وقتی ازدست این حیوانها عصبانی می شدند به آنها فحش می دادند،جالب وخنده دار این که درواقع خیلی ازاین فحش هارا به خودشان می دادند،دراین جا تا جایی که حافظه ام یاری کند این گونه فحش هارا برایتان می نویسم فکر می کنم که خالی از لطف نباشد.

ادامۀ مطلب را باشعرزیبایی دررابطه با الاغها به لحجۀ شیرین بروجردی ازآقای حجتی بخوانید.


ادامه نوشته

تنور یا تنِّر

 

تنوریا به زبان ده سفیدی تَنِّر

قدیم ترها تنوریکی ازواجبات ومهمات زندگی روزمرّۀ مردم بود.به نظرمن تنوریکی ازاختراعات مهّم زندگی انسان بوده است.چون درزمستانها باصرفه جویی بسیار وباسوزاندن انرژی اندکی اهل خانه راگرم می کرد،نان مصرفی خانواده بامصرف سوخت اندکی تهیه می شدوپخت وپز خانواده هم توسط تنورانجام می شد،گذشته ازاینها گرمای تنوربرای پاهای انسان خاصیت زیادی داشت وبه این خاطربود که مردم درقدیم بخصوص افراد مسن کمتردچار پادردمی شدند.اگرتنورنبود انرژی بسیارزیادی لازم بود تا هوای اطاقها درزمستان گرم شود واین چیزی بود که باتوجه به محدود بودن منابع انرژی درآن زمان مردم به هیچ وجه نمی توانستند ازپس آن برآیند. 

ادامه نوشته

آقای معینی

 

باتشکر ازجناب حاج رضا معینی راد وفرزندگرامیشان که با استقبال ازاین وبلاگ مراشرمنده کرده اند وباتشکراززحمات بی شائبۀ اعضای محترم شورای اسلامی روستایمان که درآبادانی روستا ازهیچ کوششی دریغ نمی کنندومی دانم که درراه آبادانی روستای عزیزمان زحمات بسیار متحمل می شوند واین عزیزان بدانند که مردم روستا هم قدردان آنها هستند.باآرزوی توفیق روزافزون برای این عزیزان 

شعری به زبان ترکی ده سفیدی

 

 

مَچِّد اِنگِنَّه سیرِلمَگ اوینیردِ گ

خَلقِن یولِنِه سیرِنچاق اِلیردِ گ

مرحوم حاج طاهر گَلِّه بیزِه توتدِ ه

شاکّو ووِردِ ه قولاقِمِزِه تولاتدِ ه

ادامه نوشته

ننمه

 

پَلویِ آقام تو عسک، اوزن جِوُنَه نَنَمَه

گیسای قشنگِش اِفتادَه روشونَه ننمه

دوسه تا بَچّیِ قدونیم قدَ م دورو ورِش

توی عسکم مَلومَه به فکرِمونَه ننمه

اوکه سرتاسرِعمرِش فقط یِی مَشَدی رفت

تمام عمرِشِه کارمِکِرد توخُنَه ننمه

اوکه باچراغ موشی تانِصبِ شو قالی مِبافت

کِرکید مُکُفت وقالینِه مِکِرد شُنَه ننمه

اوکه شوای زمِسّن برامون تَریف مُگُفت

کشمش وگردومی اُوُرد شوچرونَه ننمه

اوکه با چارقد وبا چاد رنمازگل گلی

همیشَه اولِ وخد نُمازمُخُنَه نَنَمه

اوکه هفتِیی یِی بارمِنِش لوِ تَنّیرداغ

توی آتِش نون مِپُخت دونَه وِدونَه نَنَمَه

اوکه ازتاپو مِبُرد آردوخمیردرس مِکِرد

نونانِه وِلا مِکِرد روتَختِ خُنَه ننمه

اوکه صبِ زی مِرَفت شیرِ گوِمونِه مِدُخت

تا پنیر درس کُنَه بِرِی صُبُنَه نَنَمَه

اوکه توسرمایِ سیایِه زمسُن لُوِجو

یَخانِه مِشکِس تاکه بَشورَه کُنَه ننمه

اوکه گیسای قشنگِش پای ما اسپید شد و

صورتِش چوروک شد اِزدسّ زمُنَه ننمه

اوکه اوگوشتاوترخینَه و پَلتَه پِلوِش

مِزّیِه خوبِش هَنیَم توی دُنَه ننمه

بَقَلِم مِکِرد مِبُرد تادُکّن مش سوزعلی

تااِز او بَرام نلق و سَقِزبَسُنَه ننمه

وختی چرچی می اُماد توکیچبه مُن بساط مِکِرد

مِگِرِفت بَرام لَباس بَچه گُنَه ننمه

بیس وهشتم صفر سیلِ زوّاروزیارت

پای پیاده مانِه مِبُرد آسّونَه ننمه

اوکه چارپنش تا النگو داشت فُرُخت دادِش به مو

تا با اونا بَگیرِم مولیزو بُنَه ننمه

به ای سنّ رسیدِ م به هیشکی نگفتم دردِمِه

یِی نفرکه دردوغصّه مِه مِدُنَه ننمه

اوکه قد ش خمیدَه تا ای که مو بزرگ بَشِم

اوکه راضی نَمیشَه بی مو بَمُنه ننمه

اومِگُفت بزرگ مِشید مِریدو تنهام میَلید

راسّ مُگُفت اوکه آخر تنها مِمُنَه ننمه

بچیابزرگ مِشَن مِرَن پی کارِخودِشُن

اومِمُنَه و درودیوارِخُنَه ننمه

2/10/1392  کرج شهرک مارلیک

جارچی

جارچی

 

قدیمترها موقعی که در ده خبری می شد وهمه باید از آن خبر آگاه می شدند،یک نفر به بالای بام می رفت وجار می زد وآن خبر را به آگاهی تمام اهل ده میرساند.مثلاً اگر حمام ده خراب می شد ،جارچی به پشت بام می رفت وخبر خرابی حمام ده را به گوش مردم می رساند چون مردم صبح زود به حمام می رفتند،بدینوسیله خبردار می شدند که حمام نیست وصبح زود ازخواب بیدار نمی شدند.

او جارمیزد که:آها.............ی سحر حامام خرابدر.فردا حمام خراب است

یا این که جار می زد.آها................ی گَلین کدخدا ایِنَه صندوق تابان گَلِبدِر.به خانۀ کدخدا بیائید صندوق تعاون آمده،صندوق تعاون صندوقی بود

که اگر اشتباه نکنم ازطرف ادارۀ دارائی شازند می آمد وبه مردم وام یک سالۀ بدون سود می داد،ویادم می آید که مردم اکثراً مبلغ پنج هزارتومان وام می گرفتندویک اثرانگشت جلوی اسمشان درلیست مأمورصندوق میزدند.آن زمان پنج هزارتومان مبلغ بسیار زیادی بودیادم می آید که پدر خدابیامرزم یک سال پنج هزارتومان وام گرفت وبا آن پول به اراک رفت وآنقدر با آن پول خرید کرده بود که وقتی درروستای نورآباد ازماشین پیاده شده بود ما بچه ها با سه تا الاغ رفتیم وآن باروبندیل را به ده سفید آوردیم.

یا این که جارمی زد:آها................ی سِجِل ورن گَلِبدر،گَلین کدخدا ایِنَه اوشاقلَریزَه سجِل آلین،یعنی مأمورازثبت احوال آمده وشناسنامه می دهد به خانۀ گدخدا بیائید وبرای بچه هایتان شناسنامه بگیرید،مردها به خانۀ کدخدا رفته واسم وفامیل واسم پدرو مادر بچه را می گفتند وبرایش شناس نامه می گرفتند ومردم ومأمور ثبت احوال دقت نمی کردند وبه این خاطر اکثر شناسنامه ها دقیق نوشته نمی شد.

ادامه نوشته